شبهه لشکر یمن و حدیث غدیر

بدون ديدگاه

یکی از شبهاتی که در زمینه حدیث غدیر مطرح می‌شود این است که علت واقعه غدیر، شکایت عده‌ای از سپاه یمن از امیرالمؤمنین علیه السلام بوده است. در پاسخ به این شبهه مقاله‌ای به صورت مفصل و استدلالی تنظیم شده است و اکنون خلاصه و چکیده آن را از نظر شما می‌گذرانیم.
در ابتدا باید گفت که مطرح کنندگان این شبهه جزو علمای طراز اول اهل سنت محسوب نمی‌شوند چرا که خود دانسته‌اند که اشکالات متعددی بر این فرضیه مترتب است که راه فراری از آن نیست.
ثانیاً این شبهه از قدیم مطرح شده است و علمای تشیع به صورت مفصل به آن جواب داده‌اند من جمله علامه میر حامد حسین رضوان الله تعالی علیه در کتاب شریف عبقات الانوار.
منشأ این شبهه روایات مضطربی است که اهل سنت در مورد اعزام امیرالمؤمنین علیه السلام به یمن ذکر کرده‌اند که اگر آنها را منقح کرد می‌توان گفت که حداقل امیرالمؤمنین علیه السلام دو مرتبه به یمن اعزام شده‌اند. بار اول به عنوان دعوت به اسلام و جهاد؛ بار دوم به عنوان جمع آوری خمس و خراج. البته ایشان به عنوان قضاوت نیز به یمن اعزام شده اند که می‌توان آنرا به عنوان یک اعزام مستقل و یا همراه اعزام دوم مطرح کرد.
در پاسخ به شبهه باید گفت که اولا: مطرح کنندگان شبهه هیچ دلیل و نقل تاریخی در مورد اینکه علت حدیث غدیر، شکایت بعضی از صحابه بوده است ندارند بلکه صرفاً مستند به حدس و گمان است.
ثانیاً :آنچه بعضی از مطرح کنندگان شبهه گفته‌اند مربوط به سفر اول امیرالمؤمنین علیه السلام به یمن است که در سال هشتم هجری و بعد از فتح مکه اتفاق افتاد و پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم جواب معترضین را در مدینه دادند و هیچ ربطی به حجه الوداع ندارد. که قضیه اعتراض بریده از جمله این نقل هاست.
ثالثاً: مطرح کنندگان شبهه برای اثبات مذهب خود نا آگاهانه مرتکب توهین به صحابه پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم و خود پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم شده‌اند. چرا که صحابه را افرادی فراموشکار و تحت تأثیر شایعات دانسته‌اند که اوامر و نواهی پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم را حمل بر اغراض شخصی می‌کرده‌اند. و همچنین مرتکب توهین به پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم نیز شده‌اند که در آن هوای سوزان مدتی طولانی صبر کرده‌اند تا آنهایی که هنوز نرسیده‌اند برسند و آنهایی که جلوتر رفته‌اند برگردند و فقط سخن ایشان در دفاع از حضرت علی علیه السلام که مورد اعتراض بعضی از صحابه قرار گرفته بود باشد با اینکه جواب اعتراض آنان را در مکه نیز داده بودند.
آیا مردم این توجیه را از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم قبول می‌کنند که در آن هوای سوزان آن مردان و زنان و کودکان را به خاطر آن جمع کند؟! و به قول ابن کثیر خطبه عظیمی را ایراد کند.
رابعاً: اتفاقاً مطرح کردن این شبهه سبب بر ملا شدن بعضی حقایق نظیر حسد و کنیه بعضی اصحاب نسبت به امیرالمؤمنین و نفاق آنها و از سوی دیگر قدر و منزلت امیرالمؤمنین علیه السلام نزد پیامبر به گونه‌ای که حتی اجازه تمام شدن کلام معترضین را نمی‌دهد و از مقام حضرت دفاع کرده و فضایل ایشان را بیان می‌کنند و تصریح به امامت ایشان بعد از خود می‌کنند و فرمایشات ایشان نشان دهنده عصمت مولا علیه السلام می‌باشد.
خامساً: فرضاً نیز اگر نقلی وجود داشته باشد که بگوید علت خطبه غدیر، اعتراض بعضی صحابه است، این نقل بر ما حجت نیست و خارج از قواعد مناظره است همانطور که نقل‌های ما را حجت نمی‌دانند.
و در پایان می‌گوییم: بر فرض که علت حدیث غدیر، اعتراض بعضی صحابه باشد هیچ اشکالی ندارد که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم در جواب این اعتراض، ولایت و خلافت امیرالمؤمنین علیه السلام را بیان کرده باشند بلکه مقتضای جواب از اعتراض نیز همین است که پیامبر بفرماید حضرت علی علیه السلام بر شما مانند من ولایت دارد نه اینکه بفرماید او را دوست داشته باشید. چرا که زمانی آن اعتراض جواب داده می‌شود که منظور پیامبر ولایت و اولویت باشد و إلا اگر بفرمایند او را باید دوست داشته باشید جواب قانع کننده‌ای برای معترضین محسوب نمی‌شود.
بسم الله الرحمن الرحیم
یکی از شبهاتی که در زمینه حدیث غدیر مطرح می‌شود این است که علت واقعه غدیر و حدیث غدیر این است که وقتی پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم حضرت علی علیه السلام را با لشکری به یمن فرستاده بودند. عده‌ای از سپاهیان به خاطر یک مسئله‌ای که پیش آمد از حضرت علی علیه السلام نزد پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم شکایت میکنند و ایشان به آنان غضب کرده و از حضرت علی علیه السلام دفاع می‌کنند ولی این شکایت همچنان باقی می‌ماند و دامنه پیدا می‌کند تا اینکه بین مسلمان‌ها پخش می‌شود و پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم مجبور می‌شوند روز غدیر به صورت علنی و همگانی حدیث غدیر را مطرح کنند و تأکید کنند که محبت علی علیه السلام بر همگان لازم و واجب است.
حال ببینیم مطرح کنندگان شبهه چه کسانی هستند و آیا علمای طراز اول اهل سنت و یا اکثریت اهل سنت این حرف‌ها را قبول دارند یا نه؟
مطرح‌کنندگان شبهه:
۱٫بیهقی(م۴۵۸) می گوید: و اما حدیث موالات – اگر سندش صحیح باشد – نص بر ولایت علی علیه السلام بعد از رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم نمی باشد. ما در کتاب الفضائل از بعضی طرق نقل کرده‌ایم که مقصود پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم از بیان این حدیث این بود که وقتی پیامبر ایشان را به یمن فرستادند شکایت کنندگان از ایشان زیاد شدند و بغض ایشان را اظهار کردند پس پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم خواست که مردم را ترغیب به محبت ایشان کند و موالات و ترک دشمنی با ایشان را تأکید کند پس فرمودند: من کنت ولیّه فعلی ولیّه(۱)
۲٫ ابن کثیر(م۴۷۷) می گوید: هنگامی که نسبت به علی علیه السلام میان سپاه گفت و گو صورت گرفت و علت این گفت و گو این بود که ایشان آن ها را از سوار شدن بر شتران صدقه منع کرد و لباسهایی را که نائبش به سپاده داده بود پس گرفت. و علی علیه السلام در این کار عذرش قبول است لکن سخن از او میان حجاج زیاد شد پس به همین خاطر و خداوند داناتر است، هنگامی که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم از حج برگشتند و از مناسک حج فارغ شدند و به مدینه برگشتند، از غدیر خم عبور کردند و برای مردم خطبه‌ای خواندند پس ساحت علی علیه السلام را تبرئه کردند و قدر و منزلت او را بالا بردند و بر فضیلت ایشان تأکید کردند تا اینکه آنچه در قلب خیلی از مردم بود از بین برود(۲).
در جای دیگر گفته است: پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در مکانی بین مکه و مدینه هنگام بازگشت نزدیک جحفه – که غدیر خم نامیده می‌شود – خطبه‌ای ایراد کردند. که در آن فضیلت علی بن ابی طالب علیه السلام را تبیین کردند و ایشان را از آن صحبت‌هایی که بعضی از افرادی که با ایشان در یمن بودند بری دانست. علت این صبحت‌ها عدالتی بود که از ناحیه ایشان صادر شد و آن‌ها گمان کردند که ظلم و سخت‌گیری و بخل است. و حق با علی علیه السلام بود. و به همین‌ خاطر هنگامی که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم از بیان مناسک فارغ شدند و به مدینه برگشتند، این مطلب را در بین راه متذکر شدند پس خطبه‌ای خواندند خطبه‌ای عظیم در روز هجدهم ذی الحجه روز یکشنبه و زیر درختی که آنجا بود، پس چیزهایی را در آن خطبه بیان کردند و از فضیلت علی علیه السلام و امانت و عدل و نزدیکی او به ایشان سخن گفتند که آن چه در قلب خیلی از مردم از ایشان بود از بین رفت(۳).
۳٫ ابن حجر مکی (م۹۷۴) می گوید : پس سبب آن(حدیث غدیر) همان طور که حافظ شمس الدین جزری از ابن اسحاق نقل کرده، این است که در مورد علی علیه السلام بعضی از افرادی که با ایشان در یمن بودند گفت و گو کردند. پس هنگامی که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم حجش را تمام کرد این خطبه را ایراد کرد در حالی که می‌‌خواست قدر و منزلت علی علیه السلام را بیان کند و بر کسانی که بر ایشان اعتراض کرده بودند مانند بریده، رد کند، همان طور که در بخاری آمده که بریده بغض ایشان را در دل داشت. و سبب این بغض آن بود که – ذهبی آن را تصحیح کرده – او همراه علی علیه السلام به سوی یمن خارج شد و از ایشان سختگیری دید و سپس آن را به عنوان یک مذمت برای پیامبر نقل کرد. چهره پیامبر تغییر کرد و فرمود: ای بریده، آیا من نسبت به مؤمنان از خودشان اولی نیستم؟ گفتم: بله ای رسول خدا، فرمود: هر که من مولای اویم پس علی مولای اوست(۴).
۴٫ دهلوی(م۱۲۳۹) می گوید: و سبب این خطبه همان طور که تاریخ نگاران و سیره نویسان نقل کرده‌اند، به صراحت دلالت دارد که منظور پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم محبت امیر علیه السلام بوده است. به این دلیل که گروهی از اصحابی که همراه ایشان در یمن بودند مانند بریده اسلمی و خالد بن ولید و غیر این دو از مشاهیر، از امیر علیه السلام نزد پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم شکایاتی که بی مورد بود کردند، پس هنگامی که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم دید که این سخنان شایع شد و اگر بعضی از آنان را منع می‌کرد آنها این منع را بر شدت علاقه ایشان به امیر علیه السلام حمل می‌کردند و فایده‌ای نداشت به خاطر همین خطبه‌ای همگانی ایراد کرد و کلامش را با آیه‌ای از قرآن شروع کرد و فرمود: آیا من به شما مؤمنان از خودتان اولی نیستم؟ یعنی هر چه به شما می‌گویم ناشی از دلسوزی من برای شماست و من نسبت به شما رأفت و مهربانی دارم و مقصود من حمایت از شخص خاصی نیست وهمچنین ناشی از شدت علاقه به او نیست. این قصه را به تفصیل، محمد بن اسحاق و دیگران از اهل سیره نقل کرده‌اند(۵).
۵٫ ناصر القفاری(معاصر) می گوید: و معنایی که در حدیث غدیر است هر مؤمنی را شامل می‌شود ولکن پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم ، علی علیه السلام را به آن مخصوص کرد چرا که بعضی از یارانش از ایشان بدگویی کردند و از ایشان زیاد شکایت کردند – هنگامی که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم ایشان را به یمن فرستاده بودند، قبل از خروجشان از مدینه برای حجه الوداع – و به همین سبب بیهقی می‌گوید: اگر هم سند حدیث صحیح باشد نصی بر ولایت علی علیه السلام بعد از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نیست(۶) .تا آخر کلام بیهقی که ما آن را نقل کردیم.
ملاحظاتی گذرا
ملاحظه‌ای بر کلام بیهقی:
۱٫ می‌گوید: اگر سند حدیث صحیح باشد(ان صح اسناده): بسیار جای تعجب است از اینکه حدیثی را که صد و ده نفر از صحابه و سیصد و شصت عالم اهل سنت نقل کرده‌اند(۷) وعده ای از آنان تصریح به تواتر آن دارند را می‌گوید: اگر اسنادش صحیح باشد.
۲٫ می‌گوید: مقصود پیامبر از بیان این حدیث این بود که … (ما دل علی مقصود النبی صلی الله علیه و آله و سلم من ذلک): جالب است که ایشان از مقصود و ضمیر پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم اطلاع داشتند که این خود نوعی علم غیب است که اگر شیعه آن را قائل باشد آسمان را بر سرش خراب می‌کنند. نمی‌دانم که ایشان از کدام لفظ در خطبه پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم این مقصود را متوجه شده‌اند. ای کاش آن را ذکر می‌کرد.
۳٫ خواهد آمد که این علتی را که ایشان ذکر می‌کند یعنی شکایت بعضی از سپاهیان از حضرت، سبب ایراد خطبه غدیر بوده مستند به هیچ دلیل و روایت تاریخی نیست و صرفاً یک تحلیل بدون شاهد تاریخی برای ایجاد شبهه در امامت حضرت علی علیه السلام می‌باشد.
ملاحظه‌ای بر کلام ابن کثیر:
۱٫ می‌گوید: لکن سخن از او میان حجاج زیاد شد(لکن اشتهر الکلام فیه فی الحجیج) : ای کاش ایشان هم برای این ادعا مدرکی ارائه می‌دادند. آن چه نقل شده این است که گفت و گو فقط در سپاه حضرت و توسط عده‌ای مخصوص صورت گرفته بود.
۲٫ می‌گوید: پس به همین خاطر و خداوند داناتر است(فلذلک والله اعلم) : معلوم می‌شود که ایشان در این که علت ایراد خطبه غدیر، شکایت بعضی از افراد بوده شک دارد. ان الظنّ لا یغنی عن الحق شیئاً، گمان که انسان را به حقیقت نمی‌رساند و به صرف این احتمال نمی‌توان در مقابل صراحت الفاظ حدیث غدیر و قرائن قطعی آن که دال بر اراده امامت و ولایت‌ می‌باشد مقاومت کرد. اما به هر حال مشخص است که ایشان متوجه این نکته بوده است که نصی تاریخی برای اثبات این ادعا و جود ندارد.
۳٫ می‌گوید: تا اینکه آنچه در قلب خیلی از مردم بود از بین برود (لیزیل ما وقر فی نفوس کثیر من الناس) : متأسفانه این جا هم ایشان متمسک به علم غیب شده است. ای کاش ایشان مدرکی ارائه می‌داد که خیلی از مردم نسبت به حضرت علی علیه السلام تحت تأثیر شایعات قرار گرفته‌اند و نسبت به ایشان بد بین شده‌اند.
۴٫ می‌گوید: پس خطبه‌ای خواندند خطبه‌ای عظیم و بزرگ (فخطب خطبه عظیمه): تمام سخن ما این است که چرا از این خطبه عظیم و بزرگ چند خط بیشتر نقل نمی‌کنید. چرا آقای بخاری اصلا این خطبه عظیم را نقل نمی‌کند مگر شما ادعا ندارید که اهل سنت هستید یعنی حافظ سنت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم هستید خوب چرا این خطبه عظیم که از جهت تعداد مستمعین بی نظیر است نقل نکرده‌اید. چرا مسلم هنگام نقل حدیث غدیر کم لطفی می‌کند. چه چیزی در این خطبه احساس می‌کنید که از نقل آن بیمناک و هراسناک هستید. شما که این قدر در نقل جزئیات حساس هستید حتی ابن کثیر روز واقعه و مکان سخنرانی پیامبر را نقل می‌کند. می‌گوید: روز یکشنبه، زیر درختی در آنجا در غدیرخم(و کان یوم الاحد بغدیر خم تحت شجره هناک). می‌گوید: پس چیزهایی را در آن خطبه بیان کردند(فبین فیها اشیاء) خوب حداقل چند مورد از آن چیزها را نقل می‌کردید. نعوذ بالله آیا سخنانی بی فایده در جمع بیش از صد هزار نفر در آن گرمای طاقت فرسا فرموده‌اند.
می‌گوید: و از فضیلت علی علیه السلام و امانت و عدل و نزدیکی او به ایشان سخن گفتند(و ذکر من فضل علی وامانته و عدله و قربه الیه): سئوال ما این است که آیا ابن کثیر همه این فضائل را از حدیث من کنت مولاه فعلی مولاه استفاده کرده است یا نه فرمایشات دیگری هم بوده و از آنها استفاده می‌شود. اگر فرض اول را قبول کند پس ثابت می‌شود که همان گونه که پیامبر امانت و عدالت و فضیلت داشته است حضرت علی علیه السلام هم داشته است و شخصی که این قدر به پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نزدیک است اولویت به خلافت دارد و اگر فرض دوم را قبول کند پس چرا آن نصوصی که دلالت بر امانت و عدالت می کند را نیاورده است.
۵- می‌گوید: آنچه در قلب خیلی از مردم از ایشان بود از بین رفت (ما ازاح به ما کان فی نفوس کثیر من الناس منه) به نظر می‌رسد این عبارت یک توهین به تعداد زیادی از صحابه ‌باشد همان چیزی که شیعه را به آن متهم می‌کنند و خود ناآگاهانه صدها برابر این اهانت‌ها را نقل می‌کنند. اگر مسئله شکایت از امیرالمؤمنین علیه السلام با توجه به نهی پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم چنانچه خواهد آمد این قدر میان صحابه دامنه و گسترش پیدا کرد نشان می‌دهد که تعداد زیادی از صحابه تحت تأثیر سخنان معترضین قرار گرفته‌اند و سفارش‌های فراوانی که از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم نسبت به حضرت علی علیه السلام شنیده بودند و فضائلی را که به چشمان خود دیده بودند فراموش کردند و همچنین کسانی که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم آنان را از بدگویی نسبت به حضرت علی علیه السلام نهی کرد باید با توجه به سفارش پیامبر می‌رفتند و سپاه را قانع می‌کردند که حق با حضرت بوده است تا این بدگویی منتشر نشود. به هر حال با این عبارت ابن کثیر، عده زیادی از صحابه مورد اتهام قرار خواهند گرفت.
گویا ابن کثیر متوجه این نکته بود است که اگر پیامبر بخواهد میان بیش از صد هزار نفر خطبه ایراد کند باید انگیزه و توجیه عقلائی داشته باشد و نمی‌توان به خاطر شکایت عده‌ای خاص، یک سخنرانی همگانی در آن هوای سوزان با توقف طولانی به گونه ای که آنهایی که عقب هستند برسند و آنهایی که جلو رفته‌اند برگردند، ایراد کند. ولذا این گونه به دام متهم کردن اکثر صحابه پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم افتاده است و علت خطبه را این طور حدس زده است.
ملاحظه‌ای بر کلام ابن حجر:
۱- می‌گوید: همان طور که حافظ شمس الدین جزری از ابن اسحاق نقل کرده (کما نقله الحافظ شمس الدین الجزری عن ابن اسحاق) : قابل توجه است که حافظ شمس الدین جزری کتابی با عنوان اسنی المطالب فی مناقب سیدنا علی بن ابیطالب علیه السلام تألیف کرده است که در آن حدیث غدیر را با هشتاد طریق نقل می‌کند و تصریح به تواتر آن می‌کند و کسانی را که در آن خدشه می‌کنند جاهل دانسته است.
اینک ما کلام ابن اسحاق را می‌آوریم تا روشن شود که هیچ قطعه‌ای از کلام او دلالت بر آنچه ابن حجر می‌گوید ندارد:
ابن اسحاق از یزید بن طلحه بن یزید بن رکانه نقل می‌کند که گفت: هنگامی که علی علیه السلام از یمن حرکت کرد تا رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم را در مکه ملاقات کند به سرعت آمد و جانشینی برای سپاهش قرار داد پس آن مرد به هر کدام از اصحاب یک لباس از لباسهایی که همراه علی علیه السلام (واز اموال خمس) بود پوشانید، پس هنگامی که آن سپاه نزدیک مکه شد علی علیه السلام خارج شد تا آنان را ملاقات کند پس ناگهان دید که لباسها را پوشیده‌اند. به آن مرد فرمود: این چه کاری است که کردی؟ گفت: خواستم هنگامی که وارد مردم می‌شوند آراسته باشند. حضرت فرمود: وای بر تو آنها را در آور قبل از اینکه به محضر رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم برسیم. پس لباسها را در آورد و آنها را برگرداند. سپاهیان از این کار شکایت خود را اظهار کردند. ابن اسحاق می‌گوید: از ابی سعید خدری نقل می‌کند که می‌گوید: مردم از علی علیه السلام شکایت کردند پس رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم در میان ما ایستاد و فرمود: ای مردم از علی شکایت نکنید، به خدا قسم او در ذات خدا یا در راه خدا محکم‌تر و با صلابت‌تر از آن است که از او شکایت شود. ابن اسحاق می‌گوید: سپس رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم ادامه حجش را انجام داد و مناسک و اعمال را به مردم آموخت و خطبه‌ای خواند که در آن بیان کرد آنچه بیان کرد، پس از حمد و ثنای الهی فرمود: ای مردم به سخنان من گوش فرا دهید… تا آخر نقل ،که در این قسمت از خطبه هیچ نامی از امیرالمؤمنین علیه السلام برده نمی‌شود(۸).
(قال ابن إسحاق : وحدثنی یحیى بن عبد الله بن عبد الرحمن بن أبی عمره عن یزید بن طلحه بن یزید بن رکانه قال : لما أقبل علی رضی الله عنه من الیمن لیلقى رسول الله صلى الله علیه وسلم بمکه تعجل إلى رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم واستخلف على جنده الذین معه رجلا من أصحابه ، فعمد ذلک الرجل فکسى کل رجل من القوم حله من البز الذی کان مع علی رضی الله عنه ، فلما دنا جیشه خرج لیلقاهم فإذا علیهم الحلل . قال : ویلک ما هذا ؟ قال : کسوت القوم لیتجملوا به إذا قدموا فی الناس . قال : ویلک انزع قبل أن تنتهی به إلى رسول الله صلى الله علیه وسلم . قال : فانتزع الحلل من الناس ، فردها فی البز . قال : وأظهر الجیش شکواه لما صنع بهم . قال ابن إسحاق : فحدثنی عبد الله بن عبد الرحمن بن معمر بن حزم عن سلیمان بن محمد بن کعب بن عجره عن عمته زینب بنت کعب – وکانت عند أبی سعید الخدری – عن أبی سعید الخدری قال : اشتکى الناس علیا رضی الله عنه فقام رسول الله صلى الله علیه وسلم فینا خطیبا فسمعته یقول : أیها الناس لا تشتکوا علیا فوالله انه لأخشن فی ذات الله أو فی سبیل الله)
۲- می‌گوید:و بر کسانی که بر ایشان اعتراض کرده بودند مانند بریده رد کند(و ردّاً علی من تکلم فیه کبریده) : ابن حجر فراموش کرد که در همین کتابش قضیه اعتراض بریده را نقل می‌کند در حالی که این قضیه در مدینه و قبل از حجه الوداع اتفاق افتاده بود.
ملاحظه‌ای بر کلام دهلوی:
۱- می‌گوید: همان طور که تاریخ نگاران و سیره نویسان نقل کرده‌اند (کما روی المؤرخون و اهل السیر) : ای کاش نام این مورخین و اهل سیره را بیان می‌کرد تا دلیلش متقن باشد.زیرا همان طور که ملاحظه شد به هیچ وجه از عبارت ابن اسحاق مدعای آنان ثابت نمی‌شود و اگر هم شخص دیگری نقل کرده باشد نقل او مستند به حدس و یک تحلیل و تخمین تاریخی است که هیچ نصی بر تأیید آن وجود ندارد و اگر وجود داشت حتماً بیان می‌کردند.
۲- می‌گوید: به صراحت دلالت دارد(یدل بصراحه) : اگر صراحت داشت علمای طراز اول شما باید آن را ذکر می‌کردند در حالی که آنان علت حدیث غدیر را شکایت بریده نمی‌دانند، ثانیا اگر صراحت داشت ابن کثیر نمی‌گفت: پس به همین خاطر وخداوند داناتر است!
۳- می‌گوید: مثل بریده اسلمی(مثل بریده الاسلمی) : معلوم می‌شود که او تتبع کافی در این زمینه نداشته ‌است چرا که قضیه بریده همان طور که خواهد آمد در مدینه و قبل ازحجه الوداع بوده است و در نقل‌هایی که مربوط به اعتراضات بعد از حجه الوداع است نامی از بریده به چشم نمی‌خورد.
۴- می‌گوید: پس هنگامی که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم دید که این سخنان شایع شد (فلما رأی رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم شیوع تلک الاقاویل من الناس) : این حدس نیز برداشت دهلوی است که هیچ نص تاریخی آن را تأیید نمی‌کند و همچنین توهین به صحابه تلقی می ‌شود چرا که طبق نقل متقدم از ابن اسحاق که گفت: مردم از علی علیه السلام شکایت کردند پس رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم در میان ما خطبه‌ای فرمودند: ای مردم! از علی شکایت نکنید به خدا قسم او در ذات خدا یا راه خدا با صلابت است(۹). روشن می‌شود که جواب پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم از این اعتراض، در جمع عده‌ای از مردم بوده است و اگر دهلوی می‌گوید این سخن‌ها میان مردم شایع شد لازمه‌اش این است که صحابه به فرمایشات رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم بی اعتنایی کرده باشند و به جای اینکه مسئله را تمام شده بدانند آن را نیز میان دیگران اشاعه داده اند و کسی هم آنان را نهی نکرده باشد.
۵- می‌گوید: و اگر بعضی از آنان را منع می‌کرد آنها این منع را بر شدت علاقه ایشان به امیر علیه السلام حمل می‌کردند و فایده‌ای نداشت(و انه ان منع بعضهم عن ذلک حمل علی شده علاقته بالامیر و لم یفد فی ارتداعهم) : این نیز توهین به صحابه پیامبر است چرا که هنوز نمی‌دانند که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم در عمل به دستورات الهی ومؤاخذه خطاکاران، تابع علاقه و ارتباط خویشاوندی نیست و هر چه حکم می‌کند از جانب خداوند متعال است.
ثانیا نمی‌دانم چه فرقی بین سخنرانی برای آن عده خاص و سخنرانی برای عموم مردم وجود دارد. آن کسانی که قلبشان مریض است و سخنان پیامبر را حمل بر اغراض شخصی می‌کنند در خطاب‌های همگانی هم این تصور را دارند.
۶- در توضیح آیه شریفه الست اولی بکم من انفسکم می‌گوید: یعنی هر چه به شما می‌گویم ناشی از دلسوزی من برای شماست و من نسبت به شما رأفت و مهربانی دارم (یعنی انه کل ما اقوله لکم ناشئ من شفقتی علیکم و رأفتی بکم) : عجیب است که تفسیری از آیه ارائه می‌دهد که تاکنون مفسرین آن را نفهمیده‌اند.
ثانیاً اگر شما واقعاً عقیده دارید که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نسبت به امت خود دلسوز و مهربان بود و طاقت نداشت که حتی عده‌ای در مورد حضرت علی علیه السلام بدگویی کنند پس چگونه می‌گویید که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم برای بعد از خودش خلیفه‌ای انتخاب نکردد و امت را به حال خود رها کرد و در نتیجه شد آنچه شد.
وعده ای از اصحاب نه تنها نسبت به حضرت علی علیه السلام بدگویی نکردند بلکه سه جنگ علیه او به راه انداختند و اولادش را شهید کردند و امت اسلام فرقه فرقه شد تا جایی که هر فرقه‌ای دیگری را محکوم و گاهی تکفیر می‌کرد.
۷- می‌گوید: و ناشی از شدت علاقه به او نیست (لیس ناشئا من عن فرط المحبه له) پس معلوم می‌شود که تصور صحابه این بوده است که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم علاقه زیادی به امیرالمؤمنین علیه السلام داشته ولی در مورد خلفای دیگر، چیزی از این محبت‌ها دیده نمی‌شود و صرفاً فضائل پیش ساخته ای نقل شده است.
ملاحظه‌ای بر کلام ناصر القفاری:
ایشان هم در واقع کلام بیهقی را تکرار کرده است و اگر می‌توانست به عالم طراز اولی یا نقل معتبری استناد کند حتما استناد می‌کرد.
پاسخ تفصیلی از شبهه
با بررسی نقل‌هایی که در رابطه با اعزام حضرت علی علیه السلام به یمن می‌باشد می‌توان دریافت که ایشان بیش از یک بار به یمن اعزام شده‌اند؛ یک مرتبه به عنوان دعوت به اسلام و جهاد و مرتبه دیگر به عنوان جمع‌ آوری خراج و خمس و یک مرتبه نیز برای قضاوت اعزام شدند. حال می‌توان این اعزام اخیر را به صورت مستقل حساب کرد و یا اینکه آن را در ضمن مرتبه دوم دانست.
اعزام بار اول: این اعزام بعد از فتح مکه و در سال هشتم هجرت اتفاق افتاد و برای این مدعا دلایلی ذکر خواهیم کرد.
۱٫بخاری به سندش از براء نقل می کند که گفت: رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم ما را همراه خالد بن ولید به یمن فرستاد، سپس علی علیه السلام را بعد از آن به جایش فرستاد و فرمود: به یاران خالد دستور بده هر کدام از آنها بخواهد با تو برگردد و هر که بخواهد خودش برگردد پس من جزو کسانی بودم که با حضرت علی علیه السلام برگشتم پس مقدار زیادی غنیمت گرفتم(۱۰).
در شرح این حدیث، ابن حجر عسقلانی و عینی از شارحان مهم صحیح بخاری می‌گویند: این قضیه بعد از بازگشت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم از طائف و تقسیم غنائم در جعرانه بود (کان ذلک البعث بعد رجوعهم من الطائف و قسمه الغنائم بالجعرانه)(۱۱) ومسلما بازگشت از طائف در سال هشتم هجرت بود.
بخاری این قضیه را به گونه‌ای دیگر از عبدالله بن بریده از پدرش نقل می‌کند که گفت: پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم علی علیه السلام را به سوی خالد فرستاد تا خمس را بگیرد و من (بریده) نسبت به علی علیه السلام بغض داشتم و او غسل کرده بود. پس به خالد گفتم آیا به این کار نگاه نمی‌کنی؟ پس هنگامی که نزد پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم آمدیم، آن قضیه را برای ایشان گفتم. پس فرمود: ای بریده آیا بغض علی علیه السلام را داری؟ گفتم: بله فرمود: بغض او را نداشته باش همانا برای او در خمس بیش از آن است(۱۲).
(بعث النبی صلی الله علیه و آله و سلم علیا الی خالد لیقبض الخمس و کنت ابغض علیا وقد اغتسل فقلت لخالد: الا تری الی هذا؟ فلما قدمنا علی النبی صلی الله علیه و آله و سلم ذکر له ذلک فقال یا بریده أتبغض علیا؟ فقلت نعم قال: لا تبغضه فان له فی الخمس اکثر من ذلک)
از روایت قبل معلوم می‌شود که این روایت نیز همان قضیه را بازگو می‌کند و روشن می‌شود که اعتراض بریده در سفر اول بوده است و هیچ ربطی به حجه الوداع ندارد. اما نکته قابل ملاحظه این است که بخاری در بیان این قضیه بسیار اجمال گویی کرده ولی سایر محدثین کم و بیش آن را به صورت واضح تری نقل کرده‌اند. امیدواریم بعد از نقل این قضیه از سایر محدثین، خوانندگان پی ببرند که علت اعراض بخاری از نقل داستان به صورت کامل، حفظ شخصیت ساختگی بعضی از مشاهیر صحابه مانند خالد بوده است. و مهم‌تر از آن، بیان فضائل حضرت علی علیه السلام توسط پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم و استفاده ولایت و امامت از آن نصوص می‌باشد.
روایت احمد و نسائی(ترجمه از نقل احمد می‌باشد): از بریده: رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم دو سپاه به یمن فرستادکه فرمانده یکی از آنان علی بن ابی طالب علیه السلام و دیگری خالد بن ولید بود. پیامبر فرمود: هنگامی که به هم رسیدید پس علی علیه السلام فرمانده همه است. و اگر جدا شدید هر کدام فرمانده سپاه خود می‌باشد. پس به قبیله بنی زید(زبید) از اهل یمن رسیدیم پس جنگ کردیم و مسلمانان بر مشرکان پیروز شدند پس جنگ کنندگان را کشتیم و زنان و کودکان را به اسارت گرفتیم پس علی علیه السلام زنی از اسیران را برای خود برداشت. بریده گفت: پس خالد همراه من به رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم نامه نوشت که از این قضیه او را با خبر سازد پس هنگامی که نزد پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم آمدم نامه را به ایشان دادم و برایشان خوانده شد. پس من غضب را در چهره پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم مشاهده کردم گفتم ای رسول خدا اینجا جای پناه آوردگان است. شما مرا با مردی فرستادی و امر کردی که از او اطاعت کنم، پس من هم از او اطاعت کردم چرا که او مرا فرستاد پس رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: در مورد علی علیه السلام بدگویی نکن به درستی که او از من است و من از اویم و او ولی شما بعد از من می‌باشد و او از من است و من از او هستم و او ولی شما بعد از من می‌باشد. (فقال رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم لا تقع فی علی فانه منی و انا منه و هو ولیکم بعدی و انه منی و انا منه و هو ولیکم بعدی)(۱۳) .
محقق کتاب مسند احمد، حمزه احمد الزین درباره این حدیث می‌گوید: اسناده صحیح(۱۴)
همچنین احمد در نقلی دیگر می‌گوید: پیامبر فرمود: هر که من ولی او هستم پس علی نیز ولی اوست(من کنت ولیه فعلی ولیه)(۱۵) .
هیثمی می‌گوید: این حدیث را بزار نقل کرده و رجال سند صحیح هستند(۱۶).
روایت طبرانی(م۳۶۰): نقل می‌کند از پسر بریده از پدرش که گفت: رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم علی علیه السلام را به عنوان فرمانده لشکر به یمن فرستاد و خالد بن ولید را به جبل فرستاد و فرمود: اگر به هم رسیدید علی علیه السلام فرمانده لشکر است. پس به هم رسیدند و غنائمی به دست آوردند که هرگز مثل آن را بدست نیاورده بودند و علی علیه السلام کنیزی از سهم خمس برداشت سپس خالد بن ولید بریده را خواست و گفت: این کار علی علیه السلام را غنیمت بگیر (به تعبیر امروز به عنوان سوژه داشته باش) و به پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم خبر بده. پس به مدینه رسیدم و داخل مسجد شدم و رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم در منزلش بود و عده‌ای از صحابه بیرون خانه ایستاده بودند پس گفتند: چه خبر بریده؟ گفتم: خیر است خداوند مسلمانان را پیروز کرد پس گفتند: برای چه آمده‌ای؟ گفت: کنیزی را علی علیه السلام از خمس برداشت پس آمدم که این خبر را به پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم بدهم. گفتند: آن را به پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم خبر بده که سبب می‌شود علی علیه السلام از چشم پیامبر بیفتد. این گفت و گوها به گونه‌ای بود که پیامبر می‌شنید. پس خارج شد در حالی که غضب ناک بود و فرمود: چه سبب شده که اقوامی از علی علیه السلام بدگویی می‌کنند، هر که از علی علیه السلام بدگویی کند از من بدگویی کرده است و هر که از علی علیه السلام جدا شود از من جدا شده، همانا علی از من است و من از علی هستم، او از طینت من آفریده شده و من از طینت ابراهیم علیه السلام خلق شدم و من از ابراهیم برترم، ذریه‌ای بعضی از بعض دیگر و خداوند شنوا و داناست. ای بریده: آیا نمی‌دانی که حق علی علیه السلام بیش از یک کنیزی است که گرفت و او ولی شما بعد از من است پس گفتم ای رسول خدا: قسم به مصاحبت با شما که دستتان را باز کنید تا دوباره بر اسلام با شما بیعت کنم. بریده گفت: از پیامبر جدا نشدم تا اینکه بر اسلام با او بیعت کردم(۱۷).
وقفه‌ای بر این روایت:
۱-خالد بن ولید به بریده می‌گوید: این کار علی علیه السلام را غنیمت بگیر (إغتنمها) : این عبارت نشان دهنده بغض خالد نسبت به حضرت علی علیه السلام و بی تقوایی اوست که دنبال سعایت از حضرت علی علیه السلام است. ۲- عده‌ای از صحابه گفتند: آن را به پیامبر خبر بده که سبب می‌شود علی علیه السلام از چشم پیامبر بیفتد. (فأخبره فانه یسقطه من عین رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم ) : معلوم می‌شود که اطراف پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم عده‌ای منافق نیز بودند که علی رغم سفارش‌های مکرر پیامبر به اینکه بغض علی علیه السلام نشانه نفاق است، با این وجود کینه حضرت را در دل داشتند و می‌خواستند از قدر و منزلت علی علیه السلام کاسته شود. همچنین استفاده می‌شود که در میان یاران پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم عده‌ای بی تقوا نیز وجود داشته‌اند و این طور نبود که همگی معصوم و بی خطا باشند. و استفاده سوم این است که معلوم می‌شود حضرت علی علیه السلام نزد پیامبر خیلی قدر و منزلت داشته که سبب حسادت عده‌ای از اصحاب بود.
۳- فقرات آخر این حدیث به وضوح دلالت بر امامت وهمچنین عظمت امیرالمؤمنین علیه السلام دارد. پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم می‌فرماید: هر که از علی بدگویی کند از من بدگویی کرده است (من ینتقص علیّا فقد انتقصنی) این ملازمه نشان دهنده عصمت است یعنی از آنجا که من مرتکب خلاف شرع نمی‌شوم پس بدگویی از من صحیح نیست، همچنین بدگویی از حضرت علی علیه السلام نیز خلاف است پس ایشان نیز هیچ عمل خلاف شرعی را مرتکب نمی‌شود که موجب نقص و بدگویی از او شود و اگر از او بدگویی شود در واقع نسبت به من بدگویی شده است.
همین گونه است که فرمایش پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم که فرمودند: هر که از علی جدا شود از من جدا شده (من فارق علیا فقد فارقنی) این اتحاد نشان دهنده عصمت و بی خطا بودن حضرت علی علیه السلام می‌باشد چرا که اطلاق این فرمایش، ما را متذکر می‌سازد که هیچگاه از علی علیه السلام نمی‌توان جدا شد چرا که به معنای جدایی از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم است و این زمانی معنی می‌دهد که آن شخص معصوم و بی خطا باشد.
نکته بسیار مهم در این نقل این است که بریده از این اعتراض و از سخنان پیامبر دریافت که گویی از اسلام خارج شده و لذا از پیامبر خواست که دوباره بر اسلام با ایشان بیعت کند. بریده متوجه شده بود که اعتراض او در واقع اعتراض به پیامبر است و اعتراض به پیامبر اعتراض به خدا و موجب خارج شدن از اسلام است.
این نکته‌ها سبب شده است که راویان حدیث این قضیه را به صورت مجمل نقل کنند و قسمت‌های مهم آنرا نیاورند. باید توجه داشت که طبرانی متوفای ۳۶۰ هجری است و فاصله کمتری نسبت به سایر محدثین دارد. هیثمی در مورد این روایت می‌گوید: در سند آن رجالی هستند که آنها را نمی‌شناسم و حسین الاشقر را ابن حبان توثیق کرده و جمهور آنرا ضعیف دانسته‌اند.
اما به هر حال باید توجه داشت که اولا اینکه هیثمی رجال آنرا نمی‌شناسد دلیل بر جعل این روایت نیست. ثانیاً ً: در مورد حسین الاشقر با اینکه جمهور او را ضعیف شمرده‌اند اما باید گفت که اکثر قریب به اتفاق راویان حدیث اهل سنت یک نقصی در مورد آنها وارد شده است. ثالثاً: می‌توان از قاعده تراکم ظنون استفاده کرد که با وجود روایات متواتر در زمینه اعزام حضرت به یمن و اعتراض بر ایشان و نهی رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم از اعتراض، بسیار بعید است که این روایت صحیح نباشد.
روایت ذهبی: ذهبی نیز مانند بخاری تلاش می‌کند تا قضیه را اجمالا نقل کند و ذکری از فضائل حضرت علی علیه السلام و فضائح خالد بن ولید و بعضی دیگر نقل نکند. اما چون نکته‌های مفیدی دارد آن را نقل می‌کنیم.
ذهبی از براء نقل می‌کند که گفت: پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم خالد بن ولید را به یمن فرستاد تا آن‌ها را به اسلام دعوت
کند و من از کسانی بودم که با خالد همراه بودم پس شش ماه آن جا اقامت کردیم و خالد آن‌ها را به
اسلام دعوت می‌کرد اما آن‌ها قبول نمی‌کردند. سپس پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم علی علیه السلام را فرستاد و به ایشان امر کرد
که خالد را برگرداند و افراد سپاه او هم اگر دوست داشتند با علی علیه السلام همراه شوند اشکالی ندارد. پس
من همراه علی علیه السلام بودم، هنگامی که نزدیک آن قوم شدیم به سوی ما خارج شدند، علی علیه السلام با ما نماز
خواند پس ما را یک صف کرد و جلوی ما ایستاد و نامه رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم را برای آن‌ها خواند پس قبیله
همدان همگی اسلام آوردند. علی علیه السلام به رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم نامه نوشت و هنگامی که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم
نامه را خواند به سجده افتاد، پس سربلند کردند و فرمودند سلام بر همدان، سلام بر همدان.
ذهبی می‌گوید این حدیث صحیح است که بخاری بخشی از آن را با این سند ذکر کرده است(۱۸).
البانی نیز آن را صحیح دانسته است(۱۹).
از این نقل استفاده می‌شود که خالد به مدت شش ماه نتوانست اثر گذار باشد ولی امیرالمؤمنین علیه السلام در یک برخورد آنان را مسلمان کرد و خدا می‌داند که خالد مرتکب چه اعمالی شده بود که پیامبر دستور به برگرداندن او می‌دهد. البته با مراجعه به شرح حال خالد بن ولید قبل از اسلام آوردن ظاهری او و همچنین فجایعی که بعد از اسلام آوردن انجام داد مانند قتل عام قبیله بنی جذیمه که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: خدایا من از آنچه خالد انجام داد بیزارم(۲۰). (اللهم انی ابرأ الیک مما صنع خالد) پس علی علیه السلام را فرستاد تا آنان را دلداری دهد و دیه مقتولین و تمام خسارات را به آنها بدهد، و همچنین قتل عام قبیله مالک بن نویره و … می‌توان حدس زد که با توجه به روحیه‌اش کارهای خلافی مرتکب شده بود و لذا پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم او را برگرداند.
۲- دلیل دومی که نشان می‌دهد این قضیه در مدینه و قبل از حجه الوداع اتفاق افتاده است نقل طبرانی در المعجم الاوسط می‌باشد که گذشت و در آن تصریح داشت که این شکایت در مدینه اتفاق افتاد.
۳- احمد بن زینی دحلان در کتاب السیره النبویه می‌نویسد: اینکه گفته می‌شود پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم علی علیه السلام را در سال دهم فرستاد وهم واشتباه است چرا که اعزام علی علیه السلام به قبیله همدان در سال دهم نبوده بلکه در سال دهم به سوی قبیله بنی مذحج اعزام شدند و اما اعزامشان به قبیله همدان در سال هشتم بعد از فتح مکه بود. پس بعد از نقل حدیث بخاری می‌گوید این صراحت دارد که اعزام اول در اواخر سال هشتم به سوی همدان بوده است(۲۱).
۴- نقل‌هایی خواهد آمد که نشان می‌دهد هنگام اعتراض بعضی افراد به برخورد حضرت علی علیه السلام با آن‌ها در مکه نامی از بریده میان آنان به چشم نمی‌خورد و ذکری از گرفتن کنیز به میان نیامده بلکه علت اعتراض را استفاده سپاه از لباس‌ها و شتران خمس و خراج بیان می‌کند. پس این دسته از نقل‌ها می‌توانند شاهد خوبی بر این نکته باشند که آن چه بعضی از ناآگاهان می‌گویند که علت حدیث غدیر اعتراض بریده بوده است نمی‌تواند صحیح باشد چرا که هم نامی از او در میان اعتراض کنندگان در حجه الوداع نیست و هم اینکه بعد از اینکه پیامبر او را از بدگویی نسبت به حضرت علی علیه السلام نهی کرد یکی از دوست‌داران و مدافعان سرسخت امیرالمؤمنین علیه السلام شد بر عکس خالدبن ولید که با توجه به نهی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم هیچ گاه جزو دوستداران علی بن ابیطالب علیه السلام نبود و هم او بود که وقتی مالک ابن نویره را فریبکارانه کشت، همان شب با زن او همبستر شد و ابوبکر او را معذور دانست(۲۲).
هیثمی نقل می‌کند: از بریده یعنی ابن حصیب که گفت: نسبت به علی علیه السلام بغض داشتم که نسبت به هیچ کس آن قدر بغض نداشتم و مردی از قریش را دوست داشتم به خاطر اینکه او نیز نسبت به علی علیه السلام بغض داشت پس آن مرد با سپاهی اعزام شد و من با او همراه شدم و علت همراهی من با او فقط این بود که او بغض علی علیه السلام را در دل داشت. پس در جنگی که کردیم عده‌ای را اسیر گرفتیم و آن مرد به پیامبر نامه نوشت که فردی را بفرست که اموال بدست آمده را تخمیس کند پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم علی علیه السلام را فرستاد – قصه را نقل می‌کند تا اینکه می‌گوید وقتی پیامبر مرا از بدگویی نسبت به علی علیه السلام نهی کرد – پس هیچ یک از مردم بعد از این فرموده رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم نزد من محبوب تر از علی علیه السلام نبود.
سپس هیثمی تصریح به صحت این حدیث می‌کند(۲۳).
ملاحظه می‌فرمایید: که چگونه نام خالد بن ولید در این ورایت حذف شد. این روایت نشان می‌دهد که خالد دشمنی‌اش با امیرالمؤمنین علیه السلام سابقه داشته و بعد از نهی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نیز اعترافی به محبت نسبت به حضرت ندارد بلکه ثابت است که از دشمنان حضرت علی علیه السلام بوده است و مجال بحث دیگری می‌طلبد تا به موارد آن اشاره کرد.
لازم به ذکر است که همین بریده نقل می‌کند که محبوب‌ترین زنان نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فاطمه سلام الله علیها بود و از مردان علی علیه السلام بود(۲۴)‌(کان احب النساء الی رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم فاطمه و من الرجال علی ) این حدیث را ترمذی و حاکم در مستدرک نقل کرده و ذهبی نیز آن را صحیح دانسته است.
و همین بریده است که این حدیث را نقل می‌کند که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: خداوند از اصحاب من چهار نفر را دوست دارد و مرا امر کرد که آنها را دوست داشته باشم؛ علی و ابوذر و سلمان و مقداد(۲۵).
و همین بریده است که نقل می‌کند که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم به ما دستور داد که به علی علیه السلام با لقب امیرالمؤمنین خطاب کنیم. ابن مردویه از بریده نقل می‌کند که گفت: رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم ما را امر کردند که به علی علیه السلام با لقب امیرالمؤمنین سلام کنیم. (عن برید الاسلمی قال: امرنا رسول اللهصلی الله علیه و آله و سلم أن نسلم علی علی بامره المؤمنین و نحن سبعه و انا اصغر القوم یومئذ)(۲۶).
تنبیه:
لازم است که خوانندگان محترم توجه داشته باشند که شیوه بحث با اهل سنّت این است که از مدارک معتبر نزد آنان استفاده کرد و بر آنها احتجاج کرد و هیچ گاه به این معنی نیست که ما آن مدارک و مطالب نقل شده را قبول داشته باشیم. همان طور که در بحث ما، ازدواج حضرت علی علیه السلام با آن کنیز در صورت وجود فاطمه سلام الله علیها مورد مناقشه علمای مذهب قرار گرفته است چرا که دلایلی وجود دارد که نشان می‌دهد در زمان حضرت فاطمه سلام الله علیها ازدواج با زن دیگری بر امیرالمؤمنین علیه السلام حرام بوده است. پس این قضیه می‌تواند دست پرداخته معاندان و بنی امیه بوده باشد که خواسته‌اند از وجهه علی علیه السلام بکاهند. اما به هر حال اصل داستان و اصل شکایت و جواب پیامبر از آن شکایت مسلم و قطعی است.
بیان شد که یکی از اعزام‌های حضرت علی علیه السلام در سال هشتم هجری بوده است. اما یک اعزام هم به عنوان قضاوت صورت گرفته است که دخلی در بحث ما ندارد ولی چون مشتمل بر فضیلتی از فضائل امیرالمؤمنین علیه السلام است آن را نقل می‌کنیم:
احمد در مسند نقل می‌کند: از علی علیه السلام فرمود: رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم مرا به یمن فرستاد و من گفتم: ای رسول خدا مرا به سوی قومی می‌فرستید که از من بزرگ‌تر هستند و من جوان هستم و در قضاوت دانا نیستم. علی علیه السلام فرمود: پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم دستش را روی سینه‌ام گذاشت و عرض کرد: خدایا زبان او را ثابت و استوار کن و قلبش را هدایت کن. ای علی هنگامی که دو خصم پیش تو نشستند بین آن دو قضاوت نکن مگر آنکه سخن دیگری را نیز بشنوی همانطور که سخن اولی را شنیدی پس اگر این کار را کردی قضاوت بر تو روشن می‌شود. حضرت علی علیه السلام فرمود: بعد از آن دعا هیچ قضاوتی بر من مشتبه نشد یا هیچ قضاوتی بر من سخت نبود(۲۷).
شیخ احمد محمد شاکر محقق کتاب می‌گوید اسناد آن صحیح است. ابن ماجه نیز آنرا نقل کرده و البانی حکم به صحت آن کرده است(۲۸).
حال نوبت بررسی نقل‌هایی است که نشان می‌دهد که حضرت علی علیه السلام به عنوان جمع‌ آوری حقوق مالی به یمن اعزام شده بودند که هنگام برگشتن به خاطر اینکه خود را به اعمال حج برسانند یکی از یاران را به عنوان جانشین انتخاب می‌کنند و به پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم در مکه ملحق می‌شوند و این جا نیز عده‌ای به شکایت از حضرت می‌پردازند.
الف) نقل ابن هشام: ابن اسحاق از یزید بن طلحه بن یزید بن رکانه نقل می‌کند که گفت: هنگامی که علی علیه السلام از یمن حرکت کرد تا رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم را در مکه ملاقات کند به سرعت آمد و جانشینی برای سپاهش قرار داد پس آن مرد به هر کدام از اصحاب یک لباس از لباسهایی که همراه علی علیه السلام (واز اموال خمس) بود پوشانید، پس هنگامی که آن سپاه نزدیک مکه شد علی علیه السلام خارج شد تا آنان را ملاقات کند پس ناگهان دید که لباسها را پوشیده‌اند. به آن مرد فرمود: این چه کاری است که کردی؟ گفت: خواستم هنگامی که وارد مردم می‌شوند آراسته باشند. حضرت فرمود: وای بر تو آنها را در آور قبل از اینکه به محضر رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم برسیم. پس لباسها را در آورد و آنها را برگرداند. سپاهیان از این کار شکایت خود را اظهار کردند. ابن اسحاق می‌گوید: از ابی سعید خدری نقل می‌کند که می‌گوید: مردم از علی علیه السلام شکایت کردند پس رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم در میان ما ایستاد و فرمود: ای مردم از علی شکایت نکنید، به خدا قسم او در ذات خدا یا در راه خدا محکم‌تر و با صلابت‌تر از آن است که از او شکایت شود. ابن اسحاق می‌گوید: سپس رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم ادامه حجش را انجام داد و مناسک و اعمال را به مردم آموخت و خطبه‌ای خواند که در آن بیان کرد آنچه بیان کرد، پس از حمد و ثنای الهی فرمود: ای مردم به سخنان من گوش فرا دهید… تا آخر نقل ،که در این قسمت از خطبه هیچ نامی از امیرالمؤمنین علیه السلام برده نمی‌شود.
(قال ابن إسحاق : وحدثنی یحیى بن عبد الله بن عبد الرحمن بن أبی عمره عن یزید بن طلحه بن یزید بن رکانه قال : لما أقبل علی رضی الله عنه من الیمن لیلقى رسول الله صلى الله علیه وسلم بمکه تعجل إلى رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم واستخلف على جنده الذین معه رجلا من أصحابه ، فعمد ذلک الرجل فکسى کل رجل من القوم حله من البز الذی کان مع علی رضی الله عنه ، فلما دنا جیشه خرج لیلقاهم فإذا علیهم الحلل . قال : ویلک ما هذا ؟ قال : کسوت القوم لیتجملوا به إذا قدموا فی الناس . قال : ویلک انزع قبل أن تنتهی به إلى رسول الله صلى الله علیه وسلم . قال : فانتزع الحلل من الناس ، فردها فی البز . قال : وأظهر الجیش شکواه لما صنع بهم . قال ابن إسحاق : فحدثنی عبد الله بن عبد الرحمن بن معمر بن حزم عن سلیمان بن محمد بن کعب بن عجره عن عمته زینب بنت کعب – وکانت عند أبی سعید الخدری – عن أبی سعید الخدری قال : اشتکى الناس علیا رضی الله عنه فقام رسول الله صلى الله علیه وسلم فینا خطیبا فسمعته یقول : أیها الناس لا تشتکوا علیا فوالله انه لأخشن فی ذات الله أو فی سبیل الله) (۲۹).
احمد نیز در مسند این مضمون را نقل می کند از ابو سعید خدری(۳۰).
ب) نقل بیهقی: بیهقی از ابو سعید خدری نقل می‌کند که می‌گوید: رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم علی علیه السلام را به یمن فرستادند. پس من هم همراه او خارج شدم پس هنگامی که از شتران صدقه گرفت از او خواستیم که سوار آن شتران شویم و به شتران خود استراحت دهیم چرا که آنها خسته و ضعیف شده بودند پس به ما اجازه ندارد و فرمود: همانا از آن برای شما سهمی است همان طوری که برای مسلمانان است. ابوسعید خدری می‌گوید: پس هنگامی که علی علیه السلام از یمن برگشت شخصی را بر ما جانشین خود قرار داد و خود سریع رفت و حج را درک کرد پس هنگامی که حجش را تمام کرد پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به ایشان فرمود: به سوی یارانت برگرد. ابوسعید می‌گوید: ما از جانشین حضرت همان چیزی را خواستیم که حضرت ما را از آن منع کرد پس او هم موافقت کرد. پس هنگامی که حضرت آمد متوجه شد که شتران صدقه استفاده شده، پس آن جانشین را توبیخ کردند و من گفتم: من اگر به مدینه رسیدم این را به پیامبر می‌گویم و به او این سخت گیری را خبر خواهم داد. ابوسعید می‌گوید: هنگامی که به مدینه رسیدیم به نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم رفتم تا آنچه بر آن قسم خورده بودم انجام دهم پس ابوبکر را در حالی که از منزل پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم آمده بود دیدم به من خوش آمد گفت و از من سئوال کرد و من هم از او سئوال کردم و گفت: چه وقت رسیدی؟ گفتم: دیشب، پس با من نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم برگشت. پس داخل شد و گفت: این سعد بن مالک بن الشهید است پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: به او اجازه بده. پس داخل شدم و به رسول خدا تحیت گفتم. پس گفتم: ای رسول خدا چه قدر از علی علیه السلام سخت گیری و سوء مصاحبت دیدم، پس رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم کنار کشید و من آنچه را از علی علیه السلام دیده بودم می‌شمردم تا اینکه در وسط کلامم بودم که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به روی ران پای من زد در حالی که من نزدیک ایشان بودم سپس فرمود: ای سعد بن مالک الشهید ساکت باش از سخنانی که درباره برادرت علی علیه السلام می‌گویی. به خدا قسم می‌دانم که او در راه خدا محکم و با صلابت است. ابوسعید می‌گوید: پیش خودم گفتم: ای سعد بن مالک مادرت به عزایت بنشیند پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم مرا متوجه کرد که تا امروز در حالی بودم که او از آن کراهت داشت و من نمی‌دانستم به خدا قسم دیگر از علی علیه السلام هیچ گاه در نهان و آشکار بدی نخواهم گفت(۳۱).
سند این حدیث معتبر است همان طور که ابن کثیر گفته این نقل سندی خوب دارد بنابر شرط نسائی(۳۲).
قابل توجه است که همین بیهقی این شبهه را مطرح می‌کند که علت حدیث غدیر شکایت از حضرت علی علیه السلام بوده است. در حالیکه خودش این جا نقل می‌کند که این شکایت در مدینه اتفاق افتاده است.
ج) روایت ابن اثیر: و علی علیه السلام را به نجران فرستاد تا صدقات و جزیه آنها را جمع کند و برگردد پس حضرت آن کار را انجام داد و برگشت و پیامبر را در مکه در حجه الوداع ملاقات کرد و بر سپاهی که فرمانده بود فردی از اصحابش را جانشین خود قرار داد و به سوی پیامبر شتافت و در مکه با ایشان ملاقات کرد. آن شخص به هر فردی لباسی از لباس‌هایی که با علی علیه السلام بود داد. هنگامی که لشکر نزدیک مکه رسید، علی علیه السلام خارج شد تا آنان را بپذیرد. پس هنگامی که دید لباسها را پوشیده‌اند دستور به کندن لباسها داد. لشکر از حضرت نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم شکایت کردند پس پیامبر ایستاد و فرمود: ای مردم، از علی شکایت نکنید، به خدا قسم او در ذات خدا یا در راه خدا با صلابت تر است(۳۳).
آنچه در این روایات روشن می‌گردد این است که گاهی از شکایت کنندگان تعبیر به مردم (ناس) شده، گاهی تعبیر به لشکر (جیش) و گاهی ابو سعید خدری.
روایات دیگری نیز وجود دارد که شکایت کننده عمروبن شاس الاسلمی است ولکن این شکایت در مدینه اتفاق افتاده است و نمی‌تواند مورد احتجاج مخالف قرار گیرد.
احمد در مسند نقل می‌کند از عمروبن شاس الاسلمی که از اصحاب حدیبیه بود گفت: با علی علیه السلام به
سوی یمن خارج شدم پس در آن سفر به من سختگیری کرد تا اینکه خشمگین شدم، پس هنگامی که به
مدینه رسیدم شکایت او را در مسجد مطرح کردم تا اینکه این شکایت به پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم رسید. یک روز
وارد مسجد شدم و پیامبر میان یارانش بود هنگامی که چشمش به من افتاد با تندی به من نگاه کرد تا
اینکه نشستم. فرمود: ای عمرو! به خدا قسم مرا اذیت کردی گفتم: پناه می‌برم به خدا که شما را اذیت
کنم ای رسول خدا، فرمود: بله هر که علی را اذیت کند مرا اذیت کرده است(۳۴).
هیثمی در مورد این روایت می‌گوید: این روایت را احمد و طبرانی به اختصار و بزار مختصرتر نقل
کرده‌اند و رجال احمد ثقه هستند(۳۵).
حمزه احمد الزین نیز می‌گوید اسنادش حسن است و حاکم در مستدرک آنرا نقل کرده
و ذهبی با صحت آن موافقت کرده است(۳۶).
اکنون که مطالب بر شما روشن شد تعدادی از جوابهایی را که مرحوم میرحامد حسین رضوان الله تعالی علیه در کتاب شریف عبقات الانوار در مورد این شبهه ذکر کرده‌اند برای شما نقل می‌کنیم.
۱٫ استدلال به نقل ابن اسحاق بر ما حجت نیست چرا که شیوه مناظره این است که از کتابهای ما بر ما احتجاج کنید نه از منابع خود، چنانچه دهلوی نیز این قاعده را بارها عنوان می‌کند پس این نحوه استدلال، خروج از مناظره است.
۲٫ ابن اسحاق نزد عده‌ای از علمای اهل سنت مورد اعتماد نیست. قطان او را تکذیب کرده؛ ابن معین می‌گوید: ثقه است اما حجت نیست؛ نسائی می‌گوید: قوی نیست؛ دار قطنی می‌گوید: به او احتجاج نمی‌شود؛ احمد می‌گوید: تدلیس‌های فراوانی دارد(۳۷). ذهبی نقل می‌کند: نزد من گناهی ندارد مگر آن که سیره خود را از نقل‌های منکر و منقطع و اشعار کذب پر کرده است(۳۸).
۳- فخر رازی ذکر کرده است که ابن اسحاق حدیث غدیر را نقل نکرده است و عدم نقل او را به عنوان یکی از ادله تضعیف حدیث شمرده است. پس هنگامی که ثابت شود که ابن اسحاق آن را نقل نکرده است، این قول که سبب حدیث غدیر، شکایت بعضی از اصحاب بوده است و به او نسبت داده شده از اساس باطل خواهد بود.
۴- در سیره ابن هشام که خلاصه سیره ابن اسحاق است آنچه که دهلوی به او نسبت داده است وجود ندارد.
ما آن بخش را قبلا دو بار نقل کردیم(۳۹).
۵- مفاد کلام دهلوی این است که صحابه، اوامر و نواهی پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم را بر اغراض نفسانی حمل می‌کردند و اعتقاد نداشتند که سخنان ایشان مطابق با واقع و حق است و اطاعت و فرمانبرداری از آن واجب است. پس اگر حال صحابه نسبت به محبت امیرالمؤمنین علیه السلام که اهل سنت آنرا واجب می‌دانند و احادیث نبوی فراوانی مؤکد آن است می‌باشد بلکه ایمان به وجوب مودت امیرالمؤمنین علیه السلام مانند ایمان به وجوب مودت پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم می‌باشد همانطور که دهلوی به آن معترف است، و اگر حال صحابه نسبت به این امر این گونه است که آنرا بر اغراض نفسانی و علایق شخصی حمل می‌کنند پس چرا اهل سنت این قدر تلاش دارند که فضائل و مناقب فراوانی برای صحابه ثابت کنند و معتقد باشند که هیچ گونه کار قبیحی از آنان سر نمی‌زند؟! و چرا این قدر اصرار دارند که بگویند مخالفت صحابه با اوامر رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم غیر ممکن است؟! در حالی که واقعیت این است که اطاعت از فرمان رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم واجب است چه مخاطب آن یک نفر باشد چه دو نفر و چه کل مسلمانان و چه آن امر علنی باشد و چه خصوصی، و هر که از اوامر ایشان اعراض کند و آن را انجام ندهد به تحقیق کافر شده است هر که می‌خواهد که باشد و حکم صادره نیز هر گونه‌ای که بوده باشد، چرا که سخنان ایشان از جهت شرع، حکمش به اختلاف احوال تغییر نمی‌کند.
اما باید بگوییم که حال صحابه پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم اینچنین بود که اوامر او را اطاعت می‌کردند و به سخنان و کارهای ایشان معتقد بودند ولی منافقین که اطراف پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم بودند از سخنان و احکام ایشان اعراض می کردند چرا که ایمان قلبی به ایشان نداشتند چه آن امر پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در میان عموم مسلمین بود و چه به صورت خصوصی مطرح می‌شد. بلکه آن اوامر را مطلقا بر اغراض نفسانی حمل می‌کردند. پس اینکه دهلوی می‌گوید اگر پیامبر یکی دو نفر را مورد خطاب قرار می‌داد حمل بر اغراض نفسانی می‌شد اما اگر همه را مخاطب قرار می‌داد آنرا بر واقع حمل می‌کردند به هیچ وجه صحیح نیست.
۶- علت حدیث غدیر امر خداوند تبارک و تعالی بود نه شکایت عده‌ای از حضرت علی علیه السلام.
این را عده‌ای از بزرگان اهل سنت نقل کرده‌اند مانند: ابن ابی حاتم الرازی، احمد الشیرازی، ابن مردویه، الثعلبی، ابو نعیم الاصفهانی، ابوالحسن الواحدی، مسعود السجستانی، قاضی الحسکانی، ابن عساکر، الفخر الرازی، فرید الدین العطار، محمد بن طلحه الشافعی، عبدالرزاق الرسعنی، نظام الدین النیسابوری، السید علی الهمدانی، الحسین المیبدی، ابن الصباغ المالکی، بدر الدین العینی، جلال الدین السیوطی و… که تصریح کرده‌اند علت حدیث غدیر امر خداوند تعالی و وحی اکید جبرئیل بوده است. که به وضوح نشان می‌دهد مراد پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم تصریح بر امامت امیرالمؤمنین علیه السلام بوده است.
۷- واقعه غدیر از قضیه شکایت متأخر بوده است و دو قضیه جدا از هم بوده‌اند و پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم جواب اعتراض کنندگان را در مکه داد و قضیه تمام شد.
۸-فرض کنیم که دو واقعه در یک زمان اتفاق افتاده باشد و سبب حدیث غدیر شکایت بریده یا غیر او در مورد حضرت علی علیه السلام بوده است. پس چگونه دهلوی می‌تواند ثابت کند که اراده پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم محبت و مودت بوده است نه امامت و خلافت. آنچه که دهلوی می‌گوید ادعایی است بدون دلیل و برهان. بلکه می‌توان قائل شد که وقتی عده‌ای از حضرت علی علیه السلام شکایت کردند پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم خطبه غدیر را بیان فرمود و بیان کرد که بعد از من علی علیه السلام جانشین من است و او سزاوار این جانشینی است و آن قدر مقام و منزلت دارد که می‌تواند خلیفه من باشد. چگونه عده‌ای نسبت به او شکایت دارند.
۹- قاضی القضاه عبدالجبار نیز به این نکته تصریح می‌کند که عده‌ای سبب حدیث غدیر را اعتراض بعضی نسبت به حضرت علی علیه السلام دانسته‌اند و عده‌ای نیز سبب آنرا صحبتی که میان امیرالمؤمنین علیه السلام و اسامه بن زید رد و بدل شد می‌دانند و عده‌ای سبب آنرا کلام زید بن حارثه می‌دانند. به هر حال اگر اینها هم صحیح باشند و این حدیث در پی آن واقعه عنوان شده باشد نمی‌تواند مانع اخذ به ظاهر حدیث و آنچه الفاظ حدیث مقتضای آنست باشد. پس لازم است که کلام در این حدیث بدون بیان سببی باشد که وجودش مانند عدمش می‌باشد(۴۰).
۱۰- حتی جوابی که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم به بریده دادند دلالت بر امامت و ولایت دارد چرا که بریده از اینکه حضرت علی علیه السلام کنیزی را برداشته بود اعتراض کرد و پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در جواب او، ولایت علی علیه السلام را ذکر می‌کند. معنای آن چیست؟ معنایش این است که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم می‌خواست اولویت حضرت علی علیه السلام را نسبت به دیگران بیان کند و کسی که اولی به تصرف از دیگران در امور می‌باشد کسی حق ندارد علیه او اعتراض کند و با او منازعه کند بلکه بر همگان اطاعت و فرمانبری از ایشان واجب است.
در حدیثی وارد شد که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: ای بریده علی بعد از من ولی شماست پس علی را دوست داشته باش. او انجام می‌دهد آنچه که به آن امر شده است(۴۱).
بلکه در حدیثی نیز گذشت که بریده گفت: بعد از نهی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم هیچ کس محبوب تر از علی علیه السلام نزد من نبود(۴۲). و مخفی نماند دلالت این قول بر افضلیت که ملاکت خلافت است.
۱۱- ابن روزبهان که متوجه شده بود این وجوه(شکایت بعضی اصحاب، گفت و گوی اسامه یا زید) نمی‌تواند علت حدیث غدیر باشد خود به فکر ساختن یک علت افتاد و آنرا به پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم نسبت داد. او می‌گوید: واقعه غدیر خم هنگام بازگشت رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم از حجه الوداع بود، جایی که محل جدا شدن قبایل از یکدیگر بود و پیامبر می‌دانست که آخر عمرش می‌باشد و عرب مانند چنین اجتماعی دیگر نخواهد داشت پس خواست که آنها را به حفظ محبت اهل بیت و قبیله‌اش سفارش کند و شکی نیست که علی علیه السلام بعد از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم سید بنی هاشم و بزرگ اهل بیتش بود. پس فضائل او را ذکر کرد و ایشان را در وجوب ولایت و نصرت و محبت مانند خود دانست تا اینکه عرب او را سید و آقای خود قرار دهند و فضل و کمالش را بدانند(۴۳).
حال اگر پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم ایشان را در وجوب ولایت و نصرت و محبت مانند خود می‌دانست آیا کسی حق داشت بر ایشان مقدم شود؟بدون شک این کلام نشان دهنده افضلیت امیرالمؤمنین علیه السلام است و افضلیت دلیل احقیت به امامت و خلافت است.
ثانیاً: ظاهراً ابن روزبهان فراموش کرده است که عموی پیامبر یعنی عباس بن عبدالمطلب از علی علیه السلام بزرگتر بود.
ثالثاً: ادله و قرائن فراوانی وجود دارد که نشان دهنده امامت و خلافت امیرالمومنین علیه السلام در حدیث غدیر است که مجال ذکر آن نیست و به طور مفصل علمای تشیع به آن پرداخته‌اند.
رابعاً: عده‌ای از صحابه بعد از رحلت پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم نه تنها به خلافت امیرالمؤمنین علیه السلام راضی نشدند بلکه احترام او و خانواده‌اش را نیز هتک کردند و با غصب فدک و آوردن آتش به در خانه امیرالمؤمنین و فاطمه علیه السلام موجب رنج و آزار ایشان شدند(۴۴).
خامساً: آیا این است فضیلت و برتری حضرت علی علیه السلام که در موطأ مالک یک حدیث از ایشان نقل نشود و یا در بخاری تعداد بسیار کمی نقل شود و خیلی نمونه‌های دیگر از بی مهری‌های خلفا و اتباع آنان تا امروز نسبت به خاندان اهل بیت علیه السلام .
والسلام علی من اتبع الهدی
مطالبت تنظیم شده با استفاده از کتاب حدیث الغدیر و شبهه شکوی جیش الیمن، نوشته استاد حسینی قزوینی می‌باشد.
——————— پاورقی:————————-
۱٫ الاعتقاد: ص۳۵۴٫
۲٫ البدایه و النهایه: ج۵، ص۱۲۲٫
۳٫ همان: ج۵،‌ص۲۲۷٫
۴٫ الصواعق المحرقه: ج۱،‌ ص۱۰۹٫
۵٫ التحفه الاثنا عشریه: ص۲۱۴٫
۶٫ اصول مذهب الشیعه: ج۲، ص۸۴۲٫
۷٫ الغدیر: ج۱، ص۱۴ و ص۷۳٫
۸٫ سیره ابن هشام: ج۴، ص۱۰۲۱٫
۱۰٫ صحیح بخاری: ج۳،‌ ص۹۸، ح۴۲۵۶٫
۱۱٫ عمده القاری: ج۱۸، ص۶ و فتح الباری: ج۸، ص۵۲٫
۱۲٫ صحیح بخاری: ج۳،‌ص۹۸، ح۴۲۵۷٫
۱۳٫ مسند احمد: ج۵،‌ص۳۵۶٫
۱۴٫ مسند احمد به تحقیق حمزه احمد الزین: ج۱۶، ص۴۸۶٫
۱۵٫ مسند احمد: ج۵،‌ ص۳۵۰٫
۱۶٫ مجمع الزوائد: ج۹،‌ ص۱۰۸٫
۱۷٫ المعجم الاوسط: ج۶،‌ ص: ۱۶۳٫
۱۸٫ تاریخ الاسلام: ج۲،‌ ص۶۹۰٫
۱۹٫ ارواء الغلیل: ج۲، ص۲۲۹٫
۲۰٫ مسند احمد: ج۲، ص۱۵۱ و صحیح بخاری: ج۴، ص۶۷٫
۲۱٫ السیره النبویه، احمد بن زینی دحلان: ج۲‌،‌ ص۳۷۱٫
۲۲٫ وفیات الاعیان: ج۶‌، ص۱۴ و الکامل فی التاریخ: ج۲، ص۳۵۸٫
۲۳٫ مجمع الزوائد: ج۹، ص۱۲۷٫
۲۴٫ المستدرک: ج۳، ص۱۵۵ وسیر اعلام النبلاء: ج۲، ص۱۳۱٫
۲۵٫ مسند احمد: ج۵، ص۳۵۱؛ سنن ترمذی: ج۵، ص۲۹۹؛ سنن ابن ماجه: ج۱، ص۵۳٫
۲۶٫ تاریخ دمشق: ج۴۲، ص۳۰۳٫
۲۷٫ مسند احمد: ج۱، ص۵۴۴٫
۲۸٫ سنن ابن ماجه به تحقیق البانی: ج۲، ص۵۲۰٫
۲۹٫ سیره النبی صلی الله علیه و آله و سلم ابن هشام: ج۴، ص۱۰۲۱-۱۰۲۲ و تاریخ طبری: ج۲، ص۴۰۱٫
۳۰٫ مسند احمد: ج۳، ص۸۶٫
۳۱٫ دلائل النبوه: ج۵،‌ ص۳۹۸٫
۳۲٫ البدایه و النهایه: ج۵، ص۱۰۶٫
۳۳٫ الکامل فی التاریخ: ج۲، ص۳۰۱٫
۳۴٫ مسند احمد: ج۳، ص۴۸۳٫
۳۵٫ مجمع الزوائد: ج۹، ص۱۲۹٫
۳۶٫ المسند به شرح احمد الزین: ج۱۲، ص۳۹۲٫
۳۷٫ میزان الاعتدال: ج۳، ص۴۶۹٫
۳۸٫ میزان الاعتدال: همان.
۳۹٫ سیره ابن هشام: ج۴، ص۱۰۲۱٫
۴۰٫ المغنی فی الامامه: ج۲۰، ص۱۵۴٫
۴۱٫ المعجم الاوسط: ج۵، ص۱۱۷٫
۴۲٫ المعجم الاوسط: ج۵، ص۱۱۷؛ مسند احمد: ج۵،‌ ص۳۵۱ و البدایه و النهایه: ج۵، ص ۱۲۱٫
۴۳٫ ابطال الباطل.
۴۴٫ الدر المنثور: ج۲، ص۱۵۸ و شواهد التنزیل: ج۱، ص۴۴۱؛ تاریخ طبری: ج۳، ص۱۹۸ و العقد الفرید: ج۲، ص۲۵۰ و… .

———————————-

نویسنده : سید امیر موسوی

مؤسسه جهانی سبطین (علیهماالسلام)

نوشتن دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.